ه.ا سایه/ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که دراین بازیه خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

دل بر گذر غافله ی لاله و گل داشت این دشت

که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردیست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است

خون می رود ازین دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

ه.ا سایه

  
نویسنده : م.پ ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :